تبليغاتX
قطاری به مقصد خدا

قطاری به مقصد خدا

وبلاگی برای آزادی عبدالله رمضانزاده راه‌اندازی شد

نزدیکان و دوستان عبدالله رمضانزاده وبلاگی جدید راه‌اندازی کرده‌اند که در آن آخرین اخبار مربوط به وضعیت این عزیز دربند و مقالات و یادداشت‌های منتشر شده برای وی را بازنشر می‌کنند.علاقمندان به پی‌گیری اخبار مرتبط با عبدالله رمضانزاده می‌توانند از طریق کلیک روی لینک زیر به این وبلاگ مراجعه کنند.


http://ramazanzadeh.wordpress.com

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 6:55  توسط ایرج ایمانی  | 

محورهاى شکایت افروغ از شریعتمداری

عماد افروغ به طور مفصل دلایل تصمیمش را مبنى بر شکایت از مدیر مسئول روزنامه کیهان شرح داده است.

 
به گزارش «تابناک» در متن این توضیح آمده است:

این براى چندین بار است که جریده کیهان به انتشار مطالب کذبى علیه بنده مى‌پردازد و بنده نیز بنا به دلایلى از ارائه پاسخ خوددارى کرده و به عذرخواهى آقاى شریعتمداری، مدیر مسئول این روزنامه اکتفا کرده‌ام. اما یادداشت منتشره در صفحه 14 کیهان مورخ 24/5/88 به قدرى هتاکانه است که به راحتى نمى‌توان از آن گذشت. موارد شکایت بنده در دو محور هتاکى و ایراد تهمت و افترا تنظیم خواهد شد.

الف) مصادیق هتاکی

ـ هوسرانى سیاسى ـ فلسفه بافى براى هجویات سیاسى برخى از اصلاح‌طلبان ـ تبرئه دوستان کودتاچى خود ـ بذله گویى و ترانه سرایى ـ مدعى دروغین دانش و اخلاق ـ پرت و پلاگویى ـ سهم خواهى از دولت و ...

ب) مصادیق کذب و افترا ـ که البته بوى تفتیش عقاید نیز مى‌دهد

ـ عدم اعتقاد به توطئه از سوى قدرت‌هاى خارجى ـ نقل مکان به اردوگاه سیاسى چپ و شیفتگى و تبلیغ آراى سیاسى یکى ازنویسندگان چپ در پایان دهه 60 ـ درخواست مجازات براى دست‌اندرکاران محاکم برخى متهمان ـ دگرگونى بنیادین مرام فکرى ـ فعالیت در هفته نامه عصر ما ـ فعالیت در روزنامه سلام ـ فعالیت در پروژه اصلاحات و جامعه مدنى در کنار برخى افراد مذکور در یادداشت ـ حضور در اردوگاه اصلاحات تا ابتداى دهه 80 ـ تعامل با برخى افراد مذکور در یادداشت در طول نمایندگى مجلس هفتم ـ خط خوردگى از فهرست کاندیداى مجلس هشتم و ...
هرچند محتواى کذب این یادداشت نزد اهل خبره و آشنا با فعالیت‌ها و جریانات سیاسى کاملا مبرهن است و لذا نباید مورد اعتنا قرار گیرد، اما جهت جلوگیرى از تاثیرات سوء و مخرب اینگونه سناریوهاى طراحى شده روى افراد ناآگاه یا کم اطلاع از جریانات سیاسى و سابقه افراد، لازم دیدم تا با تنظیم یک شکایت نامه، شرایط و زمینه اى فراهم شود تا پرده از روى این پروژه‌هاى هماهنگ و غیراخلاقى برداشته شود. در پایان این متن آمده است: فى الحال قصد اطاله کلام ندارم. منتظرم تا مدیر مسئول کیهان براى مدعیات واهى خود اقامه دلیل و برهان کند. البته از این بابت که در این مدت ایشان خاطر مرا آزرد، خطاهاى مرا شست و باعث آمرزش گناهان من شد، به گونه‌اى از ایشان سپاسگزار نیز هستم، هرچند ایشان را نخواهم بخشید.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 6:53  توسط ایرج ایمانی  | 

دیوان محاسبات ایران رحیم‌مشایی را محکوم کرد

دیوان محاسبات ایران، اسفندیار رحیم مشائی مشاور و رییس دفتر رییس جمهور را به دلیل تخلف در دوران ریاستش در سازمان میراث فرهنگی به دو ماه انفصال از خدمات دولتی محکوم کرده است.



به گزارش بی بی سی آقای مشایی نسبت به حکم دیوان محاسبات اعتراض کرده و گفته که موضوع حکم در باره واگذاری اختیارات مالی به یک کارمند قراردادی در میراث فرهنگی قم است که پیش از مسئوولیت او در این سازمان صورت گرفته بود.

علاوه بر مشایی، سید حسین مرعشی رییس پیشین سازمان گردشگری و میراث فرهنگی نیز به دلیل این تفویض مالی غیر قانونی به دو ماه انفصال از خدمات دولتی محکوم شده است، اما چون او اکنون کارمند دولت نیست، این حکم برایش قابل اعمال نیست.

روزنامه جمهوری اسلامی، پنجنشنبه ۲۹ مرداد (۲۰ اوت) در خبری اتهام اسفندیار رحیم مشائی را مالی خواند و نوشت "این حکم با این که قطعی شده بود اکنون تلاش هایی در جریان است تا علیرغم اینکه زمان تجدید نظر منقضی شده با اقدماتی مورد تجدید نظر قرار گیرد و منتفی شود."

آقای رحیم مشائی با اعتراض به چاپ این گزارش در روزنامه جمهوری اسلامی اعلام کرده که تخلف صورت گرفته یک تخلف اداری است و نه مالی. آقای رحیم مشائی همچنین اعلام کرده که فردی که اختیارات غیر قانونی به طور غیرقانونی به او اعطا شده بود به همین دلیل در دوران آقای رحیم مشائی از کار برکنار شد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 6:51  توسط ایرج ایمانی  | 

تظاهرات در شهرک آپادانا همزمان با معرفی اعضای کابینه

خبرنامه گویا - همزمان با گفت وگوی زنده رئیس جمهور با خبرنگار واحد مرکزی خبر بعد از بخش خبری ساعت 21 شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی درباره اعضای کابینه دولت دهم و معرفی آنان و سوابق شان توسط محمود احمدی نژاد مردم شهرک آپادانا بار دیگر دست به تظاهرات اعتراضی زدند.
پنج شنبه شب ده ها تن از ساکنین شهرک آپادانا در اقدامی خودجوش در محوطه شهرک آپادانا جمع شده و با سر دادن شعار نسبت به انتخاب محمود احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور دهم اعتراض کردند. از جمله شعارهایی که سر داده شد، می توان به: "مرگ بر دیکتاتور"، "مرگ بر احمدی" ، "آزادی اندیشه از پنجره نمیشه" و "درد ما درد شماست، مردم به ما ملحق شوید" اشاره کرد. تظاهر کنندگان همچنین با فریاد الله اکبر و خواندن سرود "یار دبستانی" تا نیمه شب در بین بلوک های مسکونی شهرک حضور داشتند. در دو ماه گذشته و بعد از انتخابات 22 خرداد ساکنان شهرک آپادانا در اکثر شبها با برپایی تظاهرات نسبت به تقلبات گسترده در انتخابات دهم ریاست جمهوری اعتراض خود را اعلام کردند. خانواده سهراب اعرابی یکی از کشته شدگان اعتراضات اخیر و ساکن شهرک آپادانا صبح روز پنج شنبه بیست و نهم مرداد ماه مراسم چهلم سهراب اعرابی را در بهشت زهرا برگزار کردند.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 6:50  توسط ایرج ایمانی  | 

خانواده و دوستان کیان تاجبخش خبر آزادی او را از زندان تکذیب کردند

شنبه گذشته ۱۵ آگست ۲۰۰۹ تلویزیون دولتی ایران پرس تی وی اعلام کرد که کیان با قید وثیقه آزاد شده ولی اجازه خروج از کشور را ندارد. این خبر در رابطه با مطالبه هیلاری کلینتون وزیر کشور ایالات متحده امریکا مبنی بر آزادی فوری کیان و دیگر شهروندان آمریکایی بود که در حال حاضر در زندانهای ایران بسر میبرند.این گزارش خبرگزاری دولتی ایران نادرست است. کیان هنوزبدون دسترسی به وکیل در زندان بسر میبرد. خانواده و دوستان کیان هنوز از اتهاماتی که بر وی وارد شده و طول مدتی که مقامات ایران قصد نگهداشتن او در زندان را دارند اطلاعی ندارند.
شنبه گذشته کلینتون تاکید کرد که "فعالیتهای حرفه ای کیان در جهت ایجاد تفاهم بین ایران و امریکا بوده. دولت ایران باید کیان تاجبخش را فورا آزاد کند و به وی اجازه خروج از ایران دهد تا او بتواند به فعالیتهای دانشگاهی خود ادامه دهد". وزارت امور خارجهء امریکا تا کنون بارها آزادی کیان را مطالبه کرده است. آخرین بار این مطالبه دربرنامه مطبوعلتی روز ۱۷ آگست اعلام شد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 6:50  توسط ایرج ایمانی  | 

کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا با جوابیه رند تبریزی

این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد .

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:25  توسط ایرج ایمانی  | 

چگونه ترشی نندازید .( ترشیده نشوید)

۱. یقه اولین خواستگار رو بچسبید که شاید تنها شتر بخت شما باشه.
۲. ناز و لفت و لیس رو بذارید کنار. در معرض دید باشید، گذشت اون زمان که می‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم که از آفتاب و از سایه می رنجم
۳. سن ازدواج رو بیارین پایین، همون ۱۷ یا ۱۸ خوبه. بالاتر که برین همچین بگی نگی از دهن می‌افتین.
۴. تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج کنید، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بکشید.
۵. دعای باز شدن بخت رو دور گردنتون آویزون کنید، یه وقت کتابشو دور گردنتون آویزون نکنید که گردن لطیفتون کج می‌شه
۶. پسر‌های فامیل بهترین و در دسترس‌ترین طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپیدشون.
۷. رو شکل و شمایل ظاهری پسرها زیاد حساسیت به خرج ندید، پسرهای خوشگل، هستن دچار مشکل…!
۸. توی اجتماع بر بخورید، با مردم قاطی شید، با ننه صغرا و بی‌بی عذرا نشست و برخاست کنید، همینا هستن که شادوماد می‌سازن واستون.
۹. یه کم به خودتون برسید، منظورم آرایش و برداشتن زیر ابرو و ریمل و پودر و سایه و کرم شب و روز و ماسک خیار و فر مژه و خط لب و خط چشم و… نیست. حداقل قیافه یه آدم رو داشته باشید.
۱۰. در پوشش دقت کنید، لباس چسب و کوتاه فقط آدمای بوالهوس رو دورتون جمع می کنه، یه پوشش سنگین و اندکی رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.
۱۱. مهمون که میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی کنید، خلاصه یه چشمه بیاین که بعله ما هم هستیم.
۱۲. سعی کنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره که مامانه بتونه جلوی در و همسایه قر و قمیش بیاد که دخترم قربونش برم اینجوریه و اونجوریه…
۱۳. تا مامانه و باباهه می‌گن دخترمون دیگه وقته عروسیشه مثل لبوی نپخته سرخ نشین و در برید، در حرکات و سکناتتون این نظر رو تایید کنید و دنبالشو بگیرید.
۱۴. بلاخره اگه خدای نکرده می‌خواین جزو اون یک میلیون و هفت صد هزار(۰۰۰/۷۰۰/۱) دختر بی شوهر نباشید (تازه اگه همه پسرای این مملکت دوماد شن، که نمی شن) هر چی دارید، رو کنید، منظورم اعضا و جوارحتون نیست منظورم کمالات و هنر مندیاتونه.
۱۵. و اینو بگم که از هیچ دوره زندگیتون به اندازه وقتی که با نامزد محبوبتون زیر سایه درخت توی یه پارک خلوت دارید معاشقه می کنید لذت نخواهید برد
موفقیت در ازدواج
، حالا به بعدنش کار ندارم
۱۶. اگه کسی رو دوسش دارین برین خواستگاریش (نکته:این کار ریسکش خیلی بالاس اگه شازده بگه نه سوژه خنده ۱سال فامیلاتون ردیفه)
۱۷. حداقل یه ۲۰۶ داشته باشین که طرف به خاطر ماشین هم که شده بیاد
۱۸. اون یارو که با اسب سفید میادوبی خیال شین
۱۹. و آخرین توصیه اینکه عوض اینکه توی جریانات عشقی خیابونی و زودگذر غرق بشید و مثل کبک سرتونو زیر برف کنید یه خورده به فکر زندگی آینده‌تون بشید و اینقدر از این دست به اون دست نرید .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:21  توسط ایرج ایمانی  | 

بهترین بهانه‌های پسرانه برای خلاص شدن از دست دوست دخترها

ده تا از بهترین بهانه‌های دوست پسرها برای خلاص شدن از دست دوست دخترها و معنی واقعی اونها!

۱- تو برای من مثل خواهر می‌مونی! (یعنی:خیلی زشتی!)

۲- فاصله سنی‌مون کمی زیاده. (یعنی:خیلی زشتی!)

۳- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (یعنی:خیلی زشتی!)

۴- من الان توی موقعیت بدی از زندگیم هستم. (یعنی:خیلی زشتی!)

۵- دوست دختر دارم. (یعنی:خیلی زشتی!)

۶- من با خانمهای همکارم بیرون نمی‌رم. (یعنی:خیلی زشتی!)

۷- تقصیر تو نیست، تقصیر منه! (یعنی:خیلی زشتی!)

۸- من الان توجهم به کارمه! (یعنی:خیلی زشتی!)

۹- من تصمیم گرفتم مجرد بمونم. (یعنی:خیلی زشتی!)

۱۰- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم (یعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:18  توسط ایرج ایمانی  | 

نامه محرمانه اوباما به کفاشیان در حمایت از قطبی

گفته می شود اخیرا نامه ای از طرف اوباما خطاب به فدراسیون فوتبال کشف شده است که پارتی بازی در انتخاب سرمربی جدید تیم ملی را تایید می کند، نامه ی مذکور به شرح زیر است:

Hello MR Kafashian
I am obama, ghotbi is a nice boy because he is pesar khaleye man!, ghotbi sazmandarish good hast and he have dele shir!
He love dare sarmorabi Iran beshe, if ghotbi ro sar morabi kunin, I ejaze midam oraniyom ghani konin!!!
Dar zemn you are very happy, and I love “her her” khandidan e you!
Gole zard and write and arghavani, remember me ta mitavani
!

گفتنی است کفاشیان نیز جواب نامه ی مذکور را بدین گونه داده است:

هلو اوباما
هاو آر یو؟ گود هست حالت؟!
آی ام نُ تصمیم گیرنده، آی ام جاست امضا آندر حکم های سرمربی ها!
پلیز سند ایمیل فور منیجر علی آبادی!
تنکیو وری ماچ! آی تالک ماچ! رممبر وی ن ُ عید دیدنی!
قوری ز پنسیل، پنسیل زقوری، آی لاو یو، گوگولی مگولی!

توضیح ضروری: البته هنوز فدراسیون فوتبال در مورد افشای نامه های فوق اظهار نظری نکرده و آنها تایید و یا تکذیب ننموده است!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:17  توسط ایرج ایمانی  | 

خاطره لطیف از دکتر علی شریعتی

دکتر علی شریعتی :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.

وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند

ممکن است در خودش بوجود آید.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:15  توسط ایرج ایمانی  | 

زن‌ذلیل خوب

برای اینکه زن‌ذلیل خوبی باشیم کافی است به ۱۵ قانون زیر که ساخته و پرداخته ذهن زنان است، توجه نموده و آنها را به دقت رعایت کنیم

           زن‌ذلیل خوب        

  • زن، همیشه قوانین را وضع نموده و تصویب کند
  • قوانین ممکن است بدون اطلاع قبلی تغییر کند
  • امکان ندارد مردی تمام قوانین را بداند
  • چنانچه زن شک ببرد که مرد تمام یا برخی از قوانین را می‌داند، می‌تواند بلافاصله قوانین را تغییر دهد
  • زن هرگز اشتباه نمی‌کند
  • چنانچه به نظر آید که زن در اشتباه است، علت آن است که مرد حرفی بیجا و اشتباه بر زبان آورده یا کاری اشتباه کرده که باعث سوء تفاهمی آشکار و در نتیجه، اشتباه زن شده است
  • چنانچه مورد بالا اتفاق افتاد، مرد باید بلافاصله معذرت بخواهد، چرا که او باعث سوء تفاهم شده است
  • زن می‌تواند هر زمان که اراده کند، تصمیم خود را عوض کند
  • مرد هرگز نباید بدون رضایت صریح زن، تصمیم خود را عوض کند
  • زن حق دارد در هر زمان عصبانی یا مشوش باشد
  • مرد باید در تمامی اوقات آرام باشد، مگر اینکه زن از او بخواهد عصبانی شود
  • زن ممکن است از مرد بخواهد که عصبانی باشد یا عصبانی نباشد، اما تحت هیچ شرایطی نباید او را از نیت خود آگاه سازد
  • مرد مکلف است، در تمامی اوقات ذهن زن را بخواند
  • در تمامی اوقات و در هر زمان و مکان آنچه مهم است این است که منظور زن چه بود، نه اینکه چه گفت.
  • چنانچه مرد هر زمان که تصور میکند درست میگوید کافی است به بند ۵ مراجعه نماید
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:13  توسط ایرج ایمانی  | 

گفته های " دكتـــر علـــی شریعتـی "

آدمهای كه هیچ وقت احتیاج به تنهایی ندارند ، معمولاً آدمهای كم مایه ایی هستند .

اگر بخواهند از پیغمبر اسلام مجسمه ایی بریزند ، باید در یك دستش كتاب باشد و در دست دیگرش شمشیر .

خدا برای تنهایی اش آدم را آفرید .

ایمان زاییده ی ایدئولوژی ارزش دارد ، نه ایمان ارثی یا تقلیدی .

عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود .

چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوش بخت بودن .

وقتی كه بود نمی دیدم . وقتی می خواند ، نمی شنیدم... وقتی دیدم كه نبود... وقتی شنیدم كه نخواند ... !

تنها دو جا است كه هركسی خودش است، بستر مرگ و سلول زندان .

هیچ گاه تنهایی و كتاب و قلم ، این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا كسی از من نخواهد گرفت ... دیگر چه میخواهم ؟ آزادی چهارمین بود كه به آن نرسیدم و آن را از من گرفتند .

هر كس به میزانی كه به تنهایی نیاز دارد ، عظمت دارد و بی نیاز تر است .

من تنهایی را از آزادی بیش تر دوست دارم .

بد دردی است در انبوه خلق ، تنها بودن و در وطن خویش ، رنج غربت كشیدن.

وقتی یك روح از سطح زمان خویش بیش تر اوج میگیرد و از ظرف تحمل مردم زمان ، بیشتر رشد می كند ، تنها میشود.

من از میان همه ی نعمت های این جهان، آن چه را برگزیده ام و دوست میدارم، تنهای است.

آدم ها همچون كوه ها همگی با همند و تنهایند .

در تمام عمرم جز تنهای و تفكر و غم و عشق ، سرگرمی ای نداشته ام .

اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست . او جانشین همه ی نداشتن هاست .

من از سقف و نظم و تكرار گریزانم و سعادت خانوادگی تنها بر این سه پایه استوار است!!

تو هرچه می خواهی باشی باش ، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم ، آسایش و خوش بختی بخشیده است !!!

دنیا به اندازه ای كه مرا برای همیشه پر كند، ندارد .

مقلدها همیشه از اصلشان بیش تر افراط میكنند.

هر كس مظلوم است ، خودش ضالم را یاری كرده است .

همه بشرند ، اما بعضی ها انسان اند.

همیشه از آن جاهایی كه غالباً هیچ كس انتظار بعثت یك روح، یك استعداد و یك نبوغ را ندارد، كسی می آمده و كاری میكرده و مسیر تاریخ را تغییر می داده .

در مملكتی كه فقط دولت حق حرف زدن دارد، هیچ حرفی را باور نكنید .

سرنوشت كار خودش را می كند و ما ابزار نا آگاه اوییم .

آنجا كه سخن از حقیقت است ، بحث از واقعیت بی جاست .

دلهره زنده ماندن ، زندگی را از یاد میبرد .

هر كس آن چنان كه در بیداری است ، خواب می بیند .

اگر پیاده هم شده سفر كن ، در ماندن می پوسی.

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

پیش از آنكه بیندیشی تا چه بگویی؟ بیندیش كه چه میگویم؟

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

آدم وقتی فقیر می شه ، خوبی هاش هم حقیر می شه .

آنها كه می دانند چگونه باید مرد، می دانستند كه چگونه باید زیست ؟

همه بدبختی های ما ناشی از این است كه نسل كهنه ی ما به تحجر مبتلا است و نسل جدید به هیچ و پوچ .

هر گز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شكست نومید نشده ام ، اما از این كلمه شوم "مصلحت" ، دلم را سخت به درد آورده بود .

هیچ كس دنیا را آن چنان كه هست نمی بیند، بلكه هر كس دنیا را آن چنان كه خودش هست می بیند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:34  توسط ایرج ایمانی  | 

موضوع انشاء: «فرهنگ را توصیف كنید!»

پیش مامانی رفتم و موضوع انشا رو بهش گفتم، مامانی گفت: «از نشانه های با فرهنگ بودن این است كه همیشه شیشه های خونه تمیز باشه، و از اونجا كه شیشه ها فقط با روزنامه كاملا تمیز میشن، اگر دیدی یك نفر در خیابان بود و دستش روزنامه بود یعنی اینكه آدم بافرهنگی است.»، از مامانی پرسیدم: «پس آدم های بی فرهنگ شیشه هاشون رو با چی پاك می كنن؟»، مامان گفت: «مثل عمه ی بی فرهنگت با لنگ!»
من داشتم حرفهایی كه مامان می زد رو توی دفتر انشام می نوشتم كه نازنین(خواهر كوچولوم) اومد و گوشه ی دفترم رو پاره كرد و فرار كرد، منهم كیفم رو به طرفش پرت كردم ... متاسفانه به دلیل عدم تمرین هدف گیری ام بد شده، كیف به جای سرش با گردنش اثابت كرد ... مامان كه این كار من رو دید گفت: «یكی دیگر از مشخصه های آدم بافرهنگ این است كه چیزی رو به سمت كسی پرتاب نمی كنند، مثلا تماشاگران بی فرهنگ توی ورزشگاه ها به داخل زمین چمن صندلی و نارنجك و بطری نوشابه پرتاب می كنند.»
موضوع انشا رو به بابایی گفتم و بابایی گفت: «حتما خانوم معلمتان خیلی بافرهنگ است كه چنین موضوع های انشایی رو انتخاب میكنه!»، اما نمی دونم چرا مامان به بابایی چشم غره رفت و بابایی هم گفت: «یادته توی اتوبوس بودی و اون آقاهه بهت گفت بی فرهنگ؟ به خاطر این حرف رو زد كه تو داشتی پوست تخمه ات رو می ریختی كف اتوبوس.»، به بابایی گفتم: «خب پول تو جیبی ام رو زیاد كنین تا برم مغز پسته بخرم تا پوست نداشته باشه و با فرهنگ بشم!»، نمی دونم چرا بابایی بحث رو عوض كرد و گفت: «اصلا یه مثال دیگه برات می زنم آدمهای بافرهنگ به حقوق دیگران احترام می گذارند و توی محیط های عمومی و سربسته سیگار نمی كشند!»، به بابایی گفتم: «یعنی شما بی فرهنگ هستید؟»،بابایی كمی هول شده بود و نمی دونم چرا داشت ابروهاش رو به سمت بالا و پایین می برد و انگشت اشاره اش رو روی دماغش گذاشته بود، من حرفم رو ادامه دادم: «پس چرا شما دیروز توی خونه ی عمو اینا شما سیگار كشیدی؟ اونجا هم عمومی بود و هم سربسته.»، نمی دونم چرا بعد از صحبت های من مامان به طرف بابا ملاقه پرت كرد، البته برخلاف هدف گیری من هدف گیری مامان خیلی خوب است، دقیقا ملاقه به كله ی بابایی اثابت كرد، به مامانی گفتم: «مگه شما نگفته بودی آدمهای با فرهنگ چیزی رو پرتاب نمی كنند؟»، مامانی جواب داد: «ملاقه استثنا است و در ضمن خیلی هم فرهنگی است!»، یادم باشه برای خودم یه ملاقه بگیرم تا از این به بعد مثل آدم های بافرهنگ عمل كنم و نازنین رو با ملاقه بزنم!!
پیش داداشی رفتم و ازش در مورد فرهنگ پرسیدم، داداشی گفت: «فرهنگ رو نمی دونم چیه، اما در مورد بی فرهنگی یكم اطلاعات دارم، راستش فكر كنم موتور گازی نشانه ی بی فرهنگی باشه، چون وقتی سوار موتور گازی بودم یه نفر بهم گفت بی فرهنگ.»، به داداشی گفتم: «خب شاید به خاطر چیز دیگه ای بهت گفته بی فرهنگ»، داداشی گفت: «نه! مطمئن هستم به خاطر موتور گاز بود، چون كار دیگه ای نكردم كه بهم بگن بی فرهنگ، مثل همیشه در حالی كه داشتم با یه دستم تخمه می خوردم از چراغ قرمز رد شدم.»، من خندیدم و گفتم: «من فهمیدم چرا بهت گفته بی فرهنگ، چون پوست تخمه رو داشتی می ریختی روی زمین!»، نیم ساعتی برای داداشی در مورد فرهنگ توضیح دادم، حتی بهش گفتم كه پرت كردن چیزی دلیل بر بی فرهنگ بودن آدم است، اما وقتی شكلاتش رو از روی میزش برداشتم و فرار كردم مثل بی فرهنگ ها یه روزنامه رو لوله كرد و به طرفم پرت كرد!، یادم باشه به جای یكی دو تا ملاقه بگیرم تا در این گونه مواقع بتونم پاسخ دندان شكن ِ فرهنگی به داداشی بدم!
ما از این انشا نتیجه می گیریم كه ملاقه چیز خوبی است و آن آقا كلاغه هم كه با ملاقه زد توی كله ی الاغه در حقیقت داشته كارفرهنگی انجام میداده!
با تشكر از پدر و مادر و برادرم كه در نوشتن این انشای فرهنگی به من كمك كردند!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:26  توسط ایرج ایمانی  | 

و خداوند عشق را آفرید !

                         گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org                     

 
روز اول: در ابتدا خداوند آسمانها و زمین را آفرید
ـ نمی تونم بدون تو زندگی کنم. بهت عادت کردم. وقتی نیستی احساس می کنم یه چیزی کمه. شبها خوابم نمی بره ... همه اش یاد تو هستم ... نمی تونم حتی یک لحظه ازت دور شم. قول بده، قول بده که همیشه باهام بمونی. قول می دم همیشه باهات بمونم.

روز دوم: و خداوند آسمانها و زمین را از هم جدا ساخت
ـ من خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم ... به این میگن زندگی! عزیزم من سعی می کنم زندگی برات درست کنم که لیاقتش رو داشته باشی. البته لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست ... هنوز هم نمی دونم چطور آدمی مثل من رو قبول کردی. اما مطمئن باش پشیمون نمی شی. با بابام صحبت کردم، قرار شد خرج عروسی رو بده. پول پیش خونه رو هم ازش می گیرم. نگران نباش از پسش برمیاد ... وای که چقدر دوستت دارم!

روز سوم: و خداوند روی زمین نباتات رویانید
ـ عزیزم نمکدون رو بهم می دی؟ آره داشتم می گفتم. امروز سرکار رئیسم بهم گفت قراره ماموریت کیش رو بدن به من. خیلی عالی میشه. می دونی که همیشه آرزو داشتم اینکار رو بکنم. ماموریت یه دو هفته ای طول می کشه. الان هوای کیش خیلی خوبه. از این ماموریت که برگردم موقعیت شغلی ام بهتر میشه؛ حتی ممکنه ترفیع بگیرم. باید خودمو نشون بدم. راستی چی می گفتی؟

روز چهارم: و خداوند آسمان را به نور نیرها روشن ساخت
ـ وای چه بچه شیرینی. عین خودمه نه؟ چشاش که به خودم رفته، دهنش هم شبیه خودمه. وقتی اخم می کنه می شه خود خودم. قربونت برم. بگو بابا! بگو بابا! وای دیدی خندید؟ عزیز دل بابا خندید! چه ماهه پسرم! اِ ... چه بوئی می دی ... خودتو کثیف کردی؟ ای بابا ... برو یه دقه بغل مامانت ببینم بابا کار داره ...
ـ راستی واسه چی بریم بیرون؟ هوا کثیفه واسه بچه ضرر داره. یه کیک می گیرم همین خونه جشن می گیریم. راستی مگه تولدت ماه آینده نیست؟ نیست؟!

روز پنجم: و خداوند زمین و آسمان را به انبوه جانوران پر کرد
ـ بیا اینم خرجی این ماه. من شب دیر میام خونه. کار دارم. بعدش شاید برم پیش دوستم ... می دونی که تصادف کرده و بیمارستانه. شما شامتون رو بخورین. منم بیرون یه چیزی می خورم. راستی اینم رضایت نامه واسه این كه برای مدرسه خواسته بود. حالا کجا می خوان ببرنشون؟ والله ما مدرسه می رفتیم از این خبرها نبود! هر هفته گردش، هر هفته اردو، هر هفته سفر علمی! درسمون هم خیلی بهتر از اینا بود ... راستی واسه اون جاروبرقی که گفته بودی این برج پول نداریم ... باید ماشین رو ببرم تعمیرگاه ... بازم خرج بالا آورده! اَه چقدره این بچه ونگ می زنه. بابا اینقدر آتیش نسوزون. صدای اون بچه رو هم در نیار!!!

روز ششم: و خداوند آدم را بصورت خویش آفرید
ـ خانم این پسره چی می گه؟ ماشینو می خواد! بچه تو دهنت هنوز بو شیر میده! می خوای با دوستات بری شمال؟ معلوم نیست چه گندی بالا میارین. میرین خودتونو به کشتن می دین. نخیر لازم نکرده. هر وقت دستت تو جیب خودت رفت از این غلطا بکن. والله من سن تو بودم یه خونه رو خرجی می دادم. اینه ها این مادرت شاهده ... راست راست واسه خودش میگرده دو قورت و نیمش هم باقیه! من اینجوری حرف می زدم والله بابام همچی می کوبید تو دهنم. تازه ما اهل این قرتی بازیا نبودیم. من از همون موقع دستم می رفت تو جیب خودم. خرج همه چیم رو خودم می دادم. بابام اصلا نفهمید من چطور بزرگ شدم و زن گرفتم ...

روز هفتم: و خدا همه چیز را دید که نیکوست. پس از کار خود فارغ شد
ـ آخی. وقتی وا میستم انگاری کمرم می خواد بشکنه. چند دفعه بگم منو تو این صف گوشت و مرغ نفرست. این پسره که اومده بده بهش بره بخره. حالا چائیت به راهه؟ آی دستت درد نکنه. زنده باشی! ناهار چی گذاشتی؟ فسنجون؟ نکنه دوباره این پسره با ایل و تبارش می خوان بیان؟ ای بابا ... اینا که همین پریروز اینجا بودن. چه خبره هی میاد هی میره. با اون پسره آتیش پاره اش. اون روزی نزدیک بود ساعت عتیقه ام رو بندازه بشکنه ... آخرعمری هم نمی ذارن آدم آرامش داشته باشه. گفتیم بازنشسته می شیم یه نفسی می کشیم ...اینم به ما ندیدن. خونه شده کاروانسرا. این میره، اون میاد. آخه اینم شد زندگی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:14  توسط ایرج ایمانی  | 

عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز كردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یك دو سالی می گذشت یك دو سال از عمررفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری كه با او شد بسر
مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست
دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نكویی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پیمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شكست
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با كه گویم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون كن ز سر دیشب از كف رفت فردا را نگر
آخر این یكبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر كس است باش با او یاد تو ما را بس است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:7  توسط ایرج ایمانی  | 

دوباره گریم میگیره

35007.jpg

 

هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی دوباره گریم میگیره انگار تو اغوش منی



روم نمی شه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه



بارون میباره و تورو دوباره پیشم میبینم اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم



قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنارمن شبای جمعه که میاد بیای سر مزار من



دوباره باز یاد تو شد زمزمه ی نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم



خاک سر مزار من نشونی از نبودنم دستای نا مردم شهر چرا ازم ربودنت؟



به زیر خاکمو هنوز نرفتی از خیال من غصه نخور گریه نکن سیاه نپوش برای من



دیگه فقط ارزومه بارون بباره رو تنم دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 15:46  توسط ایرج ایمانی  | 

ارزش چه کسی از همه بیشتر است ؟ !

مردی برای خرید طوطی وارد یک پرنده فروشی شد فروشنده به سه طوطی مشابه که

روی شاخه ای نشسته بودند اشاره کردو گفت : طوطی سمت چپی 500دلار می ارزد

مردپرسید چرا آنقدر گران ؟ فروشنده گفت :چون بلداست با رایانه کار کنه .

مرددرموردطوطی دوم پرسید . فروشنده توضیح داد که قیمت این یکی 1000دلاراست

مردپرسید چرا آنقدر گران ؟ فروشنده گفت :چون او همه کارهای آن یکی را بلد است

به علاوه این که می توانددر اینترنت searchکنه .

مرد با ترس و لرز در مورد طوطی سوم سئوال کردو متوجه شد قیمت او 2000دلار است

پرسید این یکی چه کاری بلد است ؟

فروشنده گفت : اگر بخواهم صادقانه جواب دهم باید بگویم که من هیچ وقت ندیدم او

کاری بکند ولی آن دو طوطی دیگر او را رئیس خطاب می کنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:23  توسط ایرج ایمانی  | 

روزگار وصل خویش ...

یادمان باشد ....

 در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید :

هیچكس عصبانی نیست.

هیچكس سوار بر اسب نیست.

هیچكس را در حال تعظیم نمی‌بینید.

هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست.

هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد.

از افتخارهای ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است.

در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد.

این برای همه ماست تا یادمان باشد كه چه بوده‌ایم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:22  توسط ایرج ایمانی  | 

توصیه

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها.

سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت.

سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیاها ، موفقیت و شانس

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:21  توسط ایرج ایمانی  | 

حجاب

به نام خداوند رحمتگر مهربان

"آنها بر علیه این تحمیلتان طغیان خواهند کرد"

  سخنرانی دکتر بهشتی در سیزده اسفند سال پنجاه و هفت در مسجد اعظم قم(روزنامه اطلاعات) :

. . به طلاب و فضلای حوزه هم به دنبال این بحث(حجاب) یک پیشنهاد دارم و آن پیشنهاد این است که به مردم ایران فرصت بدهید تا آگاهانه و آزادانه خود را بر مبنای معیارهای اسلامی بسازند و این خودسازی را بر مردم تحمیل نکنید، به مردم کمک بکنید،آگاهی بدهید زمینه سازی برای رشد اسلام به آنها بکنید ولی بر مردم هیچ چیز را تحمیل نکنید انسان بالفطره خواهان آزادی است ، می خواهد خودسازی داشته باشد اما خودش خودش را بسازد . اما بر خلاف دستور قرآن مبادا مسلمان بودن و مسلمان زیستن را بخواهید بر مردم تحمیل کنید که اگر تحمیل کردید آنها بر علیه این تحمیلتان طغیان خواهند کرد . انسان عاشق آزادی است . میخواهد خودش به دست خود و با انتخاب خود، خود را بسازد "اِمّا شاکراً و اِمّا کفوراً"(1)

آن قدر تحمیل راه و عقیده بر انسان ها نامطلوب است که خدا به پیغمبر اکرمش خطاب می کند –پیغمبر اصرار داشت پافشاری می کرد ، زحمت می کشید ، خودش را به رنج و تعب می انداخت که مردم را به راه خدا بیاورد – اما قرآن به پیغمبر گفت کار تو هم حد دارد "افانت تکره الناس حتی یکون مؤمنین"(2) تو میخواهی مردم را وادار کنی ، مجبور کنی که اینها مؤمن باشند" این که راه پیغمبر نیست . توصیه ی من به طلاب عزیز به فضلای ارجمند این است که منادی حق باشید آمر معروف و ناهی منکر با رعایت تمام معیارهای اسلامیش باشید اما مجبور کننده ی مردم به راه اسلام نباشید . چون آن مسلمانی ای ارزش دارد که از درون انسانها و عشق انسانها بجوشد و بشکفد .

یکشنبه بیست اسفند پنجاه و هفت (روزنامه اطلاعات) :

آیت ا... طالقانی در یک گفتگوی تلویزیونی این مطلب را که حجاب بهانه است تا زنان را از ادارات برانند مردود اعلام کردند و گفتند حجاب اسلامی حجاب شخصیت و وقار است و هیچ اجباری هم در مورد آن در کار نخواهد بود .

* کوتاه سخنی با کسانی که شیوه ی جاری امر به معروف و نهی از منکر را می پسندند :

 آیا طغیان کنونی نتیجه ی امر به معروف های آنچنانی برادران و خواهرانِ دهه ی اول انقلاب نیست ؟

آیا فرهنگ سازی امر به معروف نیست اما تهدید و جریمه و توهین امر به معروف است ؟ آیا مورد دوم خود از مصادیق منکر نیست ؟

در مقابل پیامدهای بد این نوع اعمال همه باید پاسخ گو باشیم بالاخص کسانی که داعیه دین داری دارند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:21  توسط ایرج ایمانی  | 

پاسخ حكیمانه شیطان

شیطان را گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:19  توسط ایرج ایمانی  | 

گنجشك و خدا

.....و گنجشك روی بلند ترین درخت دنیا نشسته و چشم به آدمیان دوخته بود عده ای را خوشبخت دید و عده‌ای را بدبخت ، جمعی غرق در ثروت و جمعی دگر در فقر و تنگدستی ، دسته ای در سلامت و دسته ای به بیماری و ... هزاران گروه كه هر یك را حالی بود .

خدا گفت : به چه می نگری ؟

گنجشك گفت : به احوال آفریده هایت .

خدا گفت : چه میبینی ؟

گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده ای بدین سان و عده ای ...

خدا گفت : آیا پاسخی بر شگفتیت می یابی ؟

گنجشك گفت : تنها بر این باورم كه در حق آفریده هایت ظلم نخواهی كرد .

خدا گفت : تندرستان را آفریدم تا به بیماران بنگرند و مرا برای سلامتی خود سپاس گویند و بیماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكیبایی به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصیبشان گردانم .

توانگران را آفریدم تا به تهیدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرییشان شكر كنند و به فراموشی نسپارند تهیدستان را ... و تهیدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستیشان بخوانند .

و این همه را آفریدم تا در خوشحالی و بدحالی ، در سلامت و بیماری و در هر حال بیازمایمشان

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:18  توسط ایرج ایمانی  | 

دستها

دستها نمایانگر توانائی و گنجایش در آغوش كشیدن تجربه زندگی است. بازوان با گنجایش و ساعدها با توانائی ما ارتباط می یابند. آرنجها نشانه انعطاف پذیری ما در تغییر جهت هستند. هیجانات و عواطف كهنه را در مفاصل خود جمع میكنیم.

دستهای مشت كرده نشانه ترس است. ترس از دست دادن ، ترس از كمبود ، ترس از اینكه اگر دستها باز باشند، دار و ندار از كف برود.

محكم به رابطه ای چسبیدن ، تنها ثمره اش این است كه شخص مقابل پا به فرار میگذارد. دستهای مشت كرده و گره شده نمی تواند چیزی تازه را به دست بگیرد. تكان دادن آزادانه دستها از ناحیه مچ دست، احساس رهائی و گشایش می بخشد.

آنچه از آن شما باشد نمیتواند از شما باز گرفته شود. پس بیاسائید و آرام باشید.

هریك از انگشتان معنائی دارند. ناراحتی هر انگشت نشان میدهد كه در كدام زمینه باید بیاسائید یا رها كنید. اگر انگشت اشاره خود را ببرید ، نشانه خشم و ترس است و "من" شما اخیرا از وضعیتی آزار دیده است. انگشت شست نشانه مسائل ذهنی و نگرانی است. انگشت اشاره نمایانگر "من" و ترس است. انگشت وسط نشانه جنسیت و خشم است. هرگاه خشمگین هستید، انگشت وسط خود را بفشارید و ببینید كه خشم فروكش میكند. اگر از دست یك مرد خشمگین هستید انگشت وسط دست راست و اگر از دست یك زن خشمگین هستید انگشت وسط دست چپ را در دست نگاه دارید. انگشت انگشتر نمایانگر اتحاد، و همچنین نشانه اندوه است . انگشت  كوچك با خانواده و همچنین با تظاهر ارتباط می یابد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:14  توسط ایرج ایمانی  | 

سخنان افراد مشهور درباره مردان

از هر هزار مرد یکی رهبر مردهای دیگر می شود. بقیه همه دنباله رو زنها هستند.
Harry Stanley

مردها به سه دسته تقسیم می شوند : خوش قیافه ها ، باهوشها و اکثریت.
F. G. Benson

دوست دارم مردها مردانه رفتار کنند، محکم و کودکانه.
Francoise Sagan

بیشتر مردها دو آرزوی بزرگ دارند. اول داشتن خانه و دوم داشتن ماشین برای فرار از خانه.
W. G. Comer

من دیگر به نومید کننده ترین نقطه ی زندگی ام رسیده ام. حالا زنم به من اعتماد می کند.
James Kayakos

می دانید چرا هرگز ازدواج نکرده ام؟ چون سه حیوان خانگی در منزل دارم که به اتفاق کار شوهرم را برایم انجام می دهند: سگی دارم که صبحها غُرغُر می کند. طوطی یی که عصرها یکریز بد و بیراه می گوید و گربه ای که شبها دیر به خانه می آید.
Marie Corelii

باستان شناس بهترین شوهری است که زنها می توانند داشته باشند، چون هر چه سن شان بالا می رود علاقه شوهرشان به آنها بیشتر می شود.
Agatha Christie

بزرگترین معما برای مرد متأهل این است که آدم مجرد با پولش چه می کند.
Alan King

به شغلهایی که مردها با طیب خاطر به زنها واگذار می کنند با سوءظن نگاه کنید.
Jill Tweedie

از تجربه ی شخصی ام به این شعار رسیده ام : از مردهای گُل به دست بر حذر باشید!
Muriel Spark

زن خطرناک وجود ندارد مردها خودشان آسیب پذیرند.
B. D. Bunyan

بسیارند مردهایی که موفقیت خود را مدیون زن اولشان هستند و زن دومشان را مدیون موفقیت خود.
Jim Backus

بهترین راه برای فراموش نکردن روز تولد خانمتان این است که یک بار فراموشش کنید.
Joseph E. Cossman

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:11  توسط ایرج ایمانی  | 

زن از نگاه دیگران

1- یك زن چیزی جز شوهرش نمی خواهد ولی وقتی كه به او رسید همه چیز می‌خواهد.

2-  زنان به خوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ كنند ولی به یكدیگر می‌گویند تا در حفظ آن شریك باشند.  "فئودور داستایوسكی"

3- زنها مثل ماهی هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است.  "ولتر"

4- زن اگر موافق باشد رحمت الهی است والا بلای آسمانی." روشنی"

5-  حرف زدن زیاد خانمها اعجاز و گوش كردن مردان كرامت است.

6-  اختلاف زن و مرد در این است كه مردان همیشه آینده را می‌نگرنند و زنان گذشته را بخاطر می‌آورند.

7-  زن مخلوقی است كه عمیق‌تر می‌بیند و مرد مخلوقی است كه دورتر را می‌بیند.  عالم برای مرد یك قلب است و قلب برای زن عالمی است.

8-  زنهایی كه سر پیری مقدس و مؤمن می‌شوند چیزی را به خدا تقدیم می كنند كه از بخشیدن آن به شیطان شرم دارند.

9-  زبان زن به منزله شمشیر اوست. همیشه آن را بكار می‌برند تا زنگ نزند.

10- چنین است طبیعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داری و چو دوستش نداری دوستت دارد.  "میگوئل بوفلر"

11-  شاهراه موفقیت پر است از زنهایی كه شوهران خویش را به پیش می‌برند.    "توماس دوار"

12-  زنها پنجاه برابر بیشتر به ازدواج اهمیت می‌دهند تا به منصب وزارت.

13-  زن گردنبند است. دقت كن چه چیزی را به گردن می‌آویزی.   "امام جعفر صادق"

14-  مردان آفریننده كارهای بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان.  "رومن رولان"

15- زنها هرگز نمی‌گویند ترا دوست دارم ولی وقتی از تو پرسیدند مرا دوست داری بدان كه درون آنها جای گرفته‌ای.   "لارو شفوكو"

16-  من زنی را كه از خانه برای شكایت از شوهرش بیرون می‌آید دشمن دانم.   "حضرت محمد "

17-  آسیاب و ساعت و زن همیشه نیازمند تعمیر هستند.   "پروربس"

18-  نه گفتن زن به معنی پاسخ منفی نیست.   "اس – پی – سیدنی"

19-   زنان امیال خود را بهتر از مردان پنهان می‌كنند. اما مردان بهتر از زنان امیال خود را كنترل می‌كنند.  "ریچارد استل"

20- زن اقیانوسی است به عمق یک متر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:8  توسط ایرج ایمانی  | 

یك ایمیل از طرف خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی..متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات  شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت  دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی؟!   اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

 دوست و دوستدارت :  خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:6  توسط ایرج ایمانی  | 

مشتری مداری

بخش پونتیاك شركت خودروسازی جنرال موتورز شكایتی را از یك مشتری با این مضمون دریافت كرد: «این دومین باری است كه برایتان می نویسم و برای این كه بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نیز احمقانه است! به هر حال ، موضوع این است كه طبق یك رسم قدیمی ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستنی بخورد. سالهاست كه ما پس از شام رای گیری می كنیم و براساس اكثریت آرائ نوع بستنی ، انتخاب و خریداری می شود.. این را هم باید بگویم كه من بتازگی یك خودروی شورولت پونتیاك جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشكل شده است.

لطفا دقت بفرمایید! هر دفعه كه برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می روم و به خودرو بازمی گردم ، ماشین روشن نمی شود؛ اما هر بستنی دیگری كه بخرم ، چنین مشكلی نخواهم داشت. خواهش می كنم درك كنید كه این مساله برای من بسیار جدی و دردسرآفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم. می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاك من وقتی بستنی وانیلی می خرم ، روشن نمی شود؛ اما با هر بستنی دیگری راحت استارت می خورد؟

مدیر شركت به نامه دریافتی از این مشتری عجیب ، با شك و تردید برخورد كرد؛ اما از روی وظیفه و تعهد، یك مهندس را مامور بررسی مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند. آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد!مهندس جوان و جویای راه حل ، 3 شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو وعده كرد. یك شب نوبت بستنی شكلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی و خودرو براحتی استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد و باز ماشین روشن نشد!

نماینده شركت به جای این كه به فكر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش كرد با موضوع منطقی و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتی را از لحظه ترك منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت كرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پرفروش است و نزدیك در مغازه در قفسه ها چیده می شود؛ اما دیگر بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی كمتر از دیگر بستنی هاست.

این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی كرد و او دریافت پدیده ای به نام قفل بخار(Vapor Lock) باعث بروز این مشكل می شود. روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دلیل تراكم بخار در موتور و پیستون ها مساله اصلی شركت ، پونتیاك و مشتری بود.

شرح حكایت
مشتریان ما به زبانهای مختلفی سخن می گویند. ایشان از ادبیات متفاوتی برای كلام گفتن بهره می گیرند. اگر حرف مشتری را خوب گوش كنیم ، می توانیم با توجه به لحن گفتار ایشان درك فراتری از آنچه می خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشیم.


آیا همه حرفهای مشتریان ما باید منطقی ، اصولی و مرتبط با موضوع باشد؟ اگر مشتری چیزی می گوید كه به نظر مسخره و بی ربط است ، یا شكایتی عجیب را طرح می كند، چگونه برخوردی شایسته اوست؟


یك اتفاق نادر برای یك مشتری و پیام بظاهر احمقانه او می تواند روشنگر مسیر بهترین و زبده ترین مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده ای كه نقل شد، تاكید بر این موضوع دارد كه مشتری بهترین راهنما و كمك ما در بهتر شدن محصول و خدمات بنگاه ماست. اگر در پی نوآوری هستیم ، باید به طور جدی سازوكار «خوب گوش دادن» و «شنیدن» صدای مشتری را طراحی كنیم. شما مشتریان خود را می شناسید؟ صدایشان به گوشتان می رسد؟


بی ربط و با ربط، حرف مشتری گوهر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 17:46  توسط ایرج ایمانی  | 

نرم كردن فولاد

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید كه پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به دیگران نیكی كرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد حتی مشكلاتش مدام بیشتر می‌شد.

یك روز عصر، دوستی كه به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجیب است. درست بعد از این كه تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف كنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده."

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فكر را كرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی‌‌اش آمده است. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را كه می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:

-         "در این كارگاه فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چطور این كار را می‌كنم؟ اول تكه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتك را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم تا این كه فولاد شكلی را بگیرد كه می‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می‌كنم و تمام این كارگاه را بخار آب می‌گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌كند و رنج می برد. باید این كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یك بار كافی نیست."

آهنگر مدتی سكوت كرد، سیگاری آتش روشن كرد و ادامه داد:

-         "گاهی فولادی كه به دستم می رسد نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك می‌اندازد. می‌دانم كه از این فولاد هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد."

باز مكث كرد و بعد ادامه داد:

-         "می‌دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتكی را كه بر زندگی من وارد كرده، پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما می‌كنم، انگار فولادی باشم كه از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی كه می‌خواهم این است: "خدای من، از كارت دست نكش، تا شكلی را كه تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی كه می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهای بی‌فایده پرتاب نكن."

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 17:42  توسط ایرج ایمانی  | 

شیطان جنس كهنه می فروشد

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.

حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."

یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فا حش را بفهمد.

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان " شك" است و آن یكی "عقده حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 17:41  توسط ایرج ایمانی  | 

پنجره و آینه

جوان ثروتمندی نزد یك روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیك خواست. روحانی او را به كنار پنجره برد و پرسید:

-         "پشت پنجره چه می بینی؟"

-         "آدم‌هایی كه می‌آیند و می‌روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می‌گیرد."

بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:

-         "در این آینه نگاه كن و بعد بگو چه می‌بینی؟"

-         "خودم را می‌بینم."

-         " دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یك ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ی نازكی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ء شیشه‌ای را با هم مقایسه كن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌كند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 17:40  توسط ایرج ایمانی  |